رد کردن پیوندها
قصه شهر قاه‌ قاه و قانون شماره‌ی چهل‌وهفت

شهر قاه‌قاه و قانون شماره‌ 47

خلاصه

این قصه، ماجرای ماتیلدا و داستانی درباره‌ی پرسیدن، فکر کردن و جرئتِ دنبال کردنِ حقیقت است. حتی وقتی همه‌ی آدم‌های اطرافمان چیز دیگری می‌گویند.

شخصیت‌ها

Matilda
ماتیلدا (Matilda)
Rico
ریکو (Rico)
Mayor
شهردار کلاه‌گُنده
saf-kesh
صَف کِش

مشخصات

100%
میل‌میل
15 دقیقه

نکات والدین

تفکرِ علمی و تفکیکِ هم‌بستگی از علیّت

لحظه‌ی کلیدیِ داستان جایی نیست که ماتیلدا برای اولین‌بار می‌خندد، بلکه جایی است که زمین هم‌زمان با خنده‌اش می‌لرزد. او، به‌جای نتیجه‌گیریِ عجولانه، دنبالِ علتِ واقعی می‌گردد و کشف می‌کند این ماشینِ ردشونده بوده، نه خنده. این دقیقاً مهارتی است که کودکِ ۱۰ تا ۱۲ ساله تازه ظرفیتِ شناختیِ لازم برای آن را پیدا کرده: توانِ تفکیکِ «دو چیز هم‌زمان اتفاق افتادند» از «یکی باعثِ دیگری شد». پیش از این سن، کودک بیشتر بر اساسِ الگوهای ظاهری قضاوت می‌کند. اما ماتیلدا با دفترچه و آزمایش‌های شماره‌دارش نشان می‌دهد باور، حتی وقتی همه چیز آن را تأیید می‌کند، باید در برابرِ داده‌ی تازه دوباره آزمایش شود. این دقیقاً هسته‌ی تفکرِ علمی است: نه انکارِ هر شکی، بلکه پرسیدنِ «چرا» پیش از نتیجه‌گیری.

شجاعتِ اجتماعی در برابرِ فشارِ گروهی

وقتی ریکو، تنها دوستی که کنارِ ماتیلدا می‌ایستاد، رفته‌رفته فاصله می‌گیرد و می‌گوید «بچه‌ها می‌گن... تقصیر توئه»، ماتیلدا برای اولین‌بار در تنهاییِ کامل به کارش ادامه می‌دهد. این لحظه تجربه‌ای بسیار آشنا برای کودکِ ۱۰ تا ۱۲ ساله است: سنی که در آن تأییدِ همسالان به‌شدت اهمیت پیدا می‌کند، و ایستادن روی یک باور، حتی وقتی درست است، می‌تواند به قیمتِ از دست دادنِ همراهیِ دیگران تمام شود. لحظه‌ی ایستادنِ ماتیلدا روی سکو، جلوی کلِ شهرِ ساکت و منتظر، نشان می‌دهد شجاعتِ اجتماعی معمولاً بی‌صدا و تنها آغاز می‌شود، پیش از آنکه دیگران به آن بپیوندند.

تردید در برابرِ اقتدارِ بی‌دلیل

قانونِ شماره‌ی چهل‌وهفت سال‌ها بدونِ آنکه کسی دلیلش را بپرسد، پابرجا مانده بود. ماتیلدا آن را باطل نمی‌کند با سرپیچیِ کورکورانه، بلکه با پرسیدنِ یک سوالِ ساده: «آیا این واقعاً درست است؟» این تفاوتِ ظریف برای کودکِ این سن اهمیتِ زیادی دارد، چون او هم دارد یاد می‌گیرد قانون‌ها و قاعده‌های اطرافش را به چالش بکشد. داستان نشان می‌دهد این چالش نباید با خشم یا طغیان همراه باشد؛ ماتیلدا با کنجکاوی و شواهد جلو می‌رود، نه با عصیان. همین رویکرد است که در پایان، حتی خودِ شهردار را هم به یک لبخندِ آرام می‌رساند، نه به یک درگیری.

دیدگاه‌ها

 

قصه‌های مشابه

2-3 سال
قصه نینا و قورباغه
خواب
نینا و قورباغه
5
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
2-3 سال
قصه جای گرم
خواب
جای گرم کوچولو
10
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
4-6 سال
قصه دکمه آبی
آموزشی
دکمه آبی
10
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
7-9 سال
002-cover
آموزشی
کتابخانه دنیا
10
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
4-6 سال
قصه زوئی و بارون
آموزشی
زوئی و بارون
10
دقیقه مطالعه
%67
رضایت

برچسب‌ها

سطح 1

جوانه

چطور قلمروام را گسترش دهم؟

  • بذرهای دانایی‌ات را بیشتر کن تا سرزمین جادویی‌ات بزرگ‌تر و زیباتر شود.
  • با خواندن هر قصه، بذرهای تازه‌ای جایزه می‌گیری.
  • تازه! می‌توانی قصه‌های مورد علاقه‌ات را چند بار بخوانی و بذرهای بیشتری جمع کنی.

برای استفاده، با شماره موبایل خود وارد شوید.

0
19000
003-01
در شهر قاه‌قاه، همه‌چیز قانون داشت. قانون شماره‌ی یک: کلاهتو صاف بذار. قانون شماره‌ی دو: کفش‌هاتو واکس بزن. قانون شماره‌ی سه: با صدای بلند سلام کن.
18900
33900
003-02
و قانون شماره‌ی چهل‌وهفت؟ قانون شماره‌ی چهل‌وهفت می‌گفت: خندیدن قبل از ناهار باعث می‌شه زمین بلرزه. هیچ‌کس نپرسیده بود که آیا این واقعاً درسته؟
33900
48800
003-03
تا اینکه... ماتیلدا نه ساله شد. اون یه دفترچه‌ی کوچیک آبی داشت که همه‌جا با خودش می‌برد. توی جیبش، زیر بالشش، روی میز صبحونه، کنار لیوان شیر.
48800
69000
003-04
توی دفترچه، همه‌ی قانون‌های شهر رو نوشته بود. کنار بعضی‌هاشون تیک زده بود؛ یعنی دلیلشونو فهمیده بود. کنار بعضی‌هاشون علامت سوال گذاشته بود. هر وقت که یه قانون تازه‌ای می‌شنید، توی دفترچه‌ش می‌نوشت. بعد چشماشو می‌بست. بعد درموردش فکر می‌کرد.
69000
74500
003-05
کنار قانون شماره‌ی چهل‌وهفت... سه‌تا علامت سؤال گذاشته بود.
74400
84900
003-06
اون روز توی حیاط مدرسه، ریکو یه جوک تعریف کرد. جوک درباره‌ی یه قورباغه بود که می‌خواست شنا یاد بگیره، اما از آب می‌ترسید.
85000
94500
003-07
ماتیلدا وقتی جوک رو شنید، کمی فکر کرد... بعدخندید. بلند... از ته دل: «هاهاها...!»
94500
102500
003-08
همه ایستادن. همه نگاه کردن. همه منتظر موندن. زمین… نلرزید.
102500
115500
003-09
اما ناظم مدرسه دیده بود. آقای صف‌کش با قدم‌های تند اومد. صورتش سرخِ سرخ بود. «ماتیلدا! قانون شماره‌ی چهل‌وهفت!»
115500
131500
003-10
ماتیلدا دفترچه‌شو درآورد. گفت: «اما آقای صف‌کش... زمین که نلرزید.» آقای صف‌کش انگشتشو بالا برد وگفت: «فقط همین یه بار زمین نلرزید! دفعه‌ی بعد حتماً زلزله می‌شه!»
131500
143800
003-11
ماتیلدا به دفترچه نگاه کرد. سه تا علامت سؤال. بعد یه چیز جدید نوشت: آزمایش شماره‌ی یک: خندیدم. زمین نلرزید.
143800
159000
003-12
فردا دوباره خندید... پس‌فردا هم. هر بار ریکو کنارش می‌ایستاد و نفسشو نگه می‌داشت...ولی ماتیلدا می‌خندید. هر بار همه منتظر می‌موندن. زمین… نلرزید.
159000
189300
003-13
ماتیلدا می‌نوشت: آزمایش شماره‌ی دو: خندیدم... زمین نلرزید. آزمایش شماره‌ی سه: خندیدم... زمین نلرزید. آزمایش شماره‌ی چهار: خندیدم...زمین… روز دهم، ماتیلدا خندید و درست همون لحظه، یه ماشین بزرگ از کنار مدرسه رد شد. غُرررر... زمین لرزید.
189300
206300
003-14
ریکو رنگش پرید. بچه‌ها جیغ کشیدن. آقای صف‌کش اومد کنار حیاط و سرک کشید... لبخند زد... نه از شادی، از پیروزی... ماتیلدا ایستاد... قلبش تند می‌زد... دستش می‌لرزید.
206300
219500
003-15
برای اولین بار، نتونست به دفترچه‌ش نگاه کنه. فقط ایستاد... و فکر کرد: «شاید اشتباه می‌کنم... شاید بقیه درست می‌گن. شاید من... »
219500
245000
003-16
بعد نگاهش رفت سمت عددها. بیست‌وسه بار خندیده بود. بیست‌وسه بار زمین نلرزیده بود. این بار... یه ماشین رد شده بود. ماتیلدا نفس عمیقی کشید و نوشت: آزمایش شماره‌ی بیست‌وچهار: خندیدم... ماشین رد شد. زمین به‌خاطر رد شدن ماشین لرزید... نه به‌خاطر خنده.
245000
263500
003-17
اما ریکو دیگه پیشش نمی‌اومد. یه روز صبح، ماتیلدا پشت در کلاس منتظرش ایستاد. ریکو اومد. سرش پایین بود. بند کیفشو محکم‌ چسبیده بود. گفت: «ماتیلدا... شاید بهتر باشه دست برداری.»
263500
278300
003-18
ماتیلدا گفت: «چرا؟» ریکو به زمین نگاه کرد. بند کیفشو دور انگشتاش پیچوند و گفت: «بچه‌ها می‌گن... اگه واقعاً زمین بلرزه... تقصیر توئه.»
278300
305500
003-19
ماتیلدا به دفترچه‌ی آبی نگاه کرد... به بیست‌وچهار آزمایشی که نوشته بود... به بیست‌وچهار باری که زمین نلرزیده بود. بعد گفت: «اگه اشتباه نکرده باشم چی؟» ریکو سرشو بالا آورد. یه قدم رفت جلو... بعد ایستاد. انگار میخواست چیزی بگه، اما نگفت. توی چشماش یه چیزی شبیه خجالت بود.
305500
325300
003-20
روز جشن سالانه‌ی شهر قاه‌قاه رسید. همه توی میدون شهر جمع شده بودن. همه ساکت... همه جدی. قانون شماره‌ی چهل‌وهفت امروز از همیشه مهم‌تر بود. جشن تا ناهار ادامه داشت... و هیچ‌کس حق نداشت بخنده.
325300
343400
003-21
همه‌ی میدون سنگین و ساکت بود. هیچ‌کس حتی نفس هم نمی‌کشید... یا شاید می‌کشید، اما آروم... خیلی آروم. ماتیلدا به سکوی وسط میدون نگاه کرد.
343400
364500
003-22
پاهاش شروع کردن به حرکت... بدون اینکه بپرسه، بدون اینکه فکر کنه. زانوهاش خم شدن. کف پاش از زمین کنده شد. یه قدم... یه قدم دیگه... پاهاش می‌دونستن کجا می‌رن. ماتیلدا روی سکو ایستاد.
364500
378700
003-23
همه نگاهش کردن. شهردار، آقای کلاه‌گُنده، ابروهاش بالا رفت. آقای صف‌کش دهنش باز موند. ریکو از میون جمعیت سرک کشید.
378700
406300
003-24
ماتیلدا نفس عمیقی کشید و گفت: «یه قورباغه بود که می‌خواست شنا یاد بگیره... اما از آب می‌ترسید. رفت لب استخر. آب گفت: بیا تو! قورباغه گفت: نه... خیس می‌شم. آب گفت: مگه قورباغه نیستی؟ قورباغه یه دور دورِ استخر گشت... دوباره نگاه کرد... بعد دستاشو زد به کمرش و گفت…»
406300
440400
003-25
ماتیلدا مکث کرد. صداشو کلفت کرد. صورتشو جمع کرد. دستاشو زد به کمرش؛ درست مثل قورباغه‌ی داستان و خیلی جدی گفت: «…خب... فکر کنم باید یه استخر خشک پیدا کنم.» اول ریکو خندید. بعد دو نفر دیگه خندیدن. بعد پنج نفر... بعد همه... «هاهاها! قاه‌قاه‌قاه! هاهاها!» و زمین… زمین نلرزید.
440400
461500
003-26
اما چیز دیگری لرزید... صدای خنده‌ی همه‌ی آدم‌ها که سال‌ها جلوش رو گرفته بودن... لرزشی گرم و شاد درست کرد. از میدون رفت توی کوچه‌ها، از کوچه‌ها رفت توی خونه‌ها، از خونه‌ها رسید به دل شهر قاه‌قاه.
461500
480000
003-27
آقای کلاه‌گُنده با عصا به سکو اومد. صورتش جدی بود... خیلی جدی. دستشو به طرف کتاب قانون برد... بعد بازش کرد. صفحه‌ی چهل‌وهفت رو پیدا کرد. مکث کرد. دوباره نگاه کرد.
480000
494000
003-28
صفحه خالی بود... سفید... تمیز. هیچ‌ قانونی اونجا نوشته نشده بود. آقای کلاه‌گُنده گِلوشو صاف کرد و گفت: «این قانون رو کی نوشته؟» کسی جواب نداد.
494000
507500
003-29
و اون‌وقت بود که یه صدای ضعیف از تهِ گلوی آقای کلاه‌گُنده، شهردار شهر قاه‌قاه، دراومد: «هِه‌هِه‌هِه.» اون روز قانون شماره‌ی چهل‌وهفت از کتاب پاک شد.
507500
520400
003-30
ماتیلدا دفترچه‌شو باز کرد. یه چیزی نوشت. ریکو امضا کرد. آقای صف‌کش هم دید. کم‌کم لبش داشت برای خنده باز می‌شد.
520300
520300
003-31
پایان

نسخه صوتی

https://www.milmil.ir/pa/6675x5fe351c81b985866/003-audio.mp3

صدای پس زمینه

انیمیشن

متن بزرگ

سپیا

سیاه و سفید

لغتنامه

حالت آرامش