رد کردن پیوندها
قصه زوئی و بارون

زوئی و بارون

خلاصه

این قصه، ماجرای زوئی، یک گچِ زرد و یک بارانِ ناگهانی است؛ داستانی درباره‌ی خیال، کشف و دیدنِ زیبایی‌هایی که گاهی فقط بعد از یک اتفاقِ غیرمنتظره پیدا می‌شوند.

شخصیت‌ها

قصه‌ها با حضور زوئی
زوئی (Zoey)

مشخصات

67%
میل‌میل
10 دقیقه

نکات والدین

احساسات و خودتنظیمی

لحظه‌ای که زوئی با دو دست روی نقاشی خم می‌شود تا از باران محافظتش کند، دقیقاً همان واکنشِ اولیه‌ای‌ست که کودکانِ این سن در برابرِ از دست دادن نشان می‌دهند: مقاومت. اما نکته‌ی مهم‌تر جایی‌ست که این مقاومت جواب نمی‌دهد. زوئی، به‌جای فروپاشی، یک نفسِ عمیق می‌کشد و به نقاشیِ نابودشده نگاه می‌کند. کودکِ ۴ تا ۶ ساله هنوز دارد این مهارت را یاد می‌گیرد: وقتی چیزی که برایش مهم بوده از بین می‌رود، چطور احساسش را تحمل کند بدونِ آنکه در آن غرق شود. آن نفسِ عمیقِ زوئی، همان لحظه‌ای‌ست که بدنش دارد یاد می‌گیرد چطور از اوجِ ناراحتی به آرامش برگردد — نه با انکارِ حسش، بلکه با عبور از آن.

استقلال و مهارت اجتماعی

زوئی تمامِ این ماجرا را — از تلاش برای محافظت از نقاشی تا پیدا کردنِ راه‌حلِ نهایی — کاملاً به‌تنهایی و بدونِ کمکِ هیچ بزرگ‌تری پشتِ سر می‌گذارد. مادر تنها در آخرین لحظه، بعد از تمام شدنِ ماجرا، ظاهر می‌شود. این تنها ماندنِ عمدی در داستان، درست همان چیزی‌ست که کودکانِ این سن هر روز تجربه می‌کنند: در بسیاری از لحظاتِ کوچکِ روزمره — وقتی نقشه‌شان به‌هم می‌ریزد، وقتی چیزی خراب می‌شود — باید خودشان تصمیم بگیرند چه واکنشی نشان دهند، پیش از آنکه بزرگ‌تری را خبر کنند. لحظه‌ای که زوئی به‌جای گریه یا رها کردنِ کامل، خودش گچِ آبی را برمی‌دارد، همان جرقه‌ی استقلال است که در این سن اهمیت دارد: توانِ پیدا کردنِ راه‌حل، حتی وقتی هیچ‌کس آن را به او پیشنهاد نداده.

زبان و سواد نوظهور

تکرارِ صداهای «چیک... چیک...» برای شروعِ باران و «شررررر» برای شدت گرفتنش، به کودکِ این سن کمک می‌کند تفاوتِ میانِ آغازِ آرام و اوجِ یک اتفاق را از طریقِ صدا حس کند، نه فقط از طریقِ توضیح. همچنین تکرارِ صفت‌ها برای بیشتر و بیشتر کردنِ یک خواسته — «باید بشه گردترین و بزرگ‌ترین و زردترین خورشیدِ کلِ دنیا» — به کودک نشان می‌دهد چطور می‌توان با اضافه کردنِ صفت، شدتِ یک احساس یا خواسته را در زبان بیان کرد. این نوع بازیِ زبانی، همان ابزاری‌ست که کودک برای بیانِ دقیق‌ترِ خواسته‌ها و احساساتِ خودش در زندگیِ روزمره به آن نیاز خواهد داشت.

دیدگاه‌ها

 

قصه‌های مشابه

10-12 سال
قصه شهر قاه‌ قاه و قانون شماره‌ی چهل‌وهفت
اعتماد به نفس
شهر قاه‌قاه و قانون شماره‌ 47
15
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
2-3 سال
قصه نینا و قورباغه
خواب
نینا و قورباغه
5
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
2-3 سال
قصه جای گرم
خواب
جای گرم کوچولو
10
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
4-6 سال
قصه دکمه آبی
آموزشی
دکمه آبی
10
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
7-9 سال
002-cover
آموزشی
کتابخانه دنیا
10
دقیقه مطالعه
%100
رضایت

برچسب‌ها

سطح 1

جوانه

چطور قلمروام را گسترش دهم؟

  • بذرهای دانایی‌ات را بیشتر کن تا سرزمین جادویی‌ات بزرگ‌تر و زیباتر شود.
  • با خواندن هر قصه، بذرهای تازه‌ای جایزه می‌گیری.
  • تازه! می‌توانی قصه‌های مورد علاقه‌ات را چند بار بخوانی و بذرهای بیشتری جمع کنی.

برای استفاده، با شماره موبایل خود وارد شوید.

0
14600
001-1
زوئی یه گچِ زرد داشت. یه گچِ زردِ بزرگ. وسطِ حیاط نشسته بود، روی موزاییکِ گرم، و داشت بزرگ‌ترین خورشیدِ دنیا رو می‌کشید.
14500
25800
001-2
گچ توی مشتش بود و موزاییکِ زیرِ زانوهاش حسابی گرم. زبونشو یه‌کم گاز گرفته بود؛ این‌جوری بهتر می‌تونست خط بکشه.
25800
47500
42153
خورشیدش باید گرد می‌شد. گردِ گرد. مثل توپ. مثل ماه. مثل اون بادکنکی که بابا شبِ تولدش گرفته بود. زوئی با خودش گفت: «این باید بشه گردترین و بزرگ‌ترین و زردترین خورشیدِ کلِ دنیا.»
47500
61000
001-4
چیک! زوئی سرشو آورد بالا. چیک... چیک... یه چیزی افتاد روی نوکِ دماغش. یه چیزِ خیس و خنک. چی بود؟ از کجا اومد؟
60900
70800
001-5
قطره‌ی بارون بود. یه قطره افتاد درست وسطِ خورشیدش. بعد یکی دیگه. بعد یکی دیگه...
70700
81000
001-6
«نه!» زوئی از جاش پرید. «خورشیدم هنوز تموم نشده!» چیک‌چیک‌چیک! بارون داشت تندتر می‌شد.
81000
94000
001-7
زوئی دوتا دستشو پهن کرد روی نقاشی، تا بارون بهش نخوره. اما بارون از لای انگشتاش سُر می‌خورد و می‌ریخت روی خورشید. شررررر...
94000
116000
001-8
زوئی خم شد. بدنِ کوچیکشو کشید روی نقاشی. مثل یه سقف. اما بارون از این طرفِ آسمون، از اون طرفِ آسمون، از همه طرف می‌بارید. یه قطره‌ی درشت و سرد از پشتِ یقه‌ش سُر خورد و رفت پایین. سرررد!
115900
135000
001-9
زوئی یه جیغِ کوچولو کشید و شونه‌هاش پرید بالا. اما دست برنداشت. رنگِ زرد کم‌کم پاک می‌شد. آب می‌شد و لایِ موزاییک‌ها راه می‌افتاد. مثل رودخونه‌های کوچیکِ زرد. شررررر...
134900
152300
001-10
زوئی نشست. همون‌جا، روی موزاییکِ خیس نشست. بارون روی سرش می‌بارید و لباس به تنش چسبیده بود. زوئی یه نفسِ عمیق کشید و بخارِ نفسش تو هوا پخش شد.
152300
166100
001-11
به نقاشیش نگاه کرد. خورشیدِ زردش رفته بود. حالا یه چیزِ دیگه اونجا بود. یه شکلِ عجیب. شبیهِ خورشید نبود. شبیهِ ماه هم نبود.
166000
176500
001-12
روی موزاییکِ خیس و خاکستری که حالا مثلِ آینه برق می‌زد، یه چیزِ تازه بود؛ چیزی که زوئی تا حالا ندیده بود.
176500
187000
001-13
چیک‌چیک... چیک. بارون داشت کم می‌شد. زوئی به اون رودخونه‌های زرد نگاه کرد... و یه چیزی به ذهنش رسید.
187000
202500
001-14
یه گچِ آبی برداشت. آروم‌آروم، همون‌جا که زرد مثلِ آب راه افتاده بود، یه خطِ آبی کشید. حالا انگار یه رودخونه‌ی کوچیک روی موزاییک راه افتاده بود.
202500
219000
001-15
بارون بند اومد. هوا بوی خاکِ خیس می‌داد و موزاییک برق می‌زد. زوئی نشسته بود و به نقاشیش نگاه می‌کرد. خیس بود. سرد بود. و آروم.
219000
238300
001-16
مامان از پشتِ پنجره صداش کرد: «زوئی‌جان! بیا تو عزیزم، خیس می‌شی!» زوئی یه نفسِ عمیق کشید. بعد با دست‌های خیسش برای مامان دست تکون داد و داد زد: «مامان! بیا ببین من و بارون چی کشیدیم!»
238300
238300
001-17
پایان قصه زوئی و بارون.

نسخه صوتی

https://www.milmil.ir/pa/6297x98d5e33111f4c80b/001-2.mp3

صدای پس زمینه

انیمیشن

متن بزرگ

سپیا

سیاه و سفید

لغتنامه

حالت آرامش