قصههای خانم گونیا

خانم گونیا داور مسابقهی بزرگ ماشینها در شهر قاهقاه است؛ شهری که درختهایش را چارگوش هرس میکنند و حتی ماکارونیها را صاف میپزند. همیشه یک گونیای چوبی همراه دارد، یک خطکش گوشهدار که با آن ماشینها را یکییکی اندازه میگیرد. شرط مسابقه را هم خودش جدی میگیرد: ماشینها باید صاف و مرتب باشند. ولی چیزی در ظاهرش هست که به این شهر نمیخورد. یک لنگه کفشش قرمز است و یک لنگه آبی، و هیچکس جرئت نمیکند دربارهاش چیزی بگوید. خانم گونیا سختگیر است، اما عجله نمیکند. وقتی از جیب ریکو صدای تلق میآید، کمی بیشتر نگاه میکند و باز ماشینش را قبول میکند. آخر قصه هم از پله بالا میرود، دستش را روی بازوی پیچپیچی میگذارد و فقط میپرسد: «صافش کنیم؟» او شخصیت بزرگتری است که قاعده دارد، ولی گوش هم دارد.

