
مسابقه بزرگ شهر قاهقاه
خلاصه
این قصه، ماجرای ریکو و ماشین تلقتلقی اوست؛ داستانی شیرین دربارهی متفاوت بودن، ساختن و جرئتِ اینکه گاهی بگذاریم بعضی چیزها همانطور که هستند، کج بمانند.
مشخصات
- میزان رضایتمندی
- نویسنده
- زمان تقریبی مطالعه
قصههای مشابه
نکات والدین
وقتی مرتب بودن از کار کردن مهمتر میشود
ریکو اولین ماشینش را با چرخ بیضی، فنر شُل و بازوی پیچپیچی میسازد. بازوی کج زیر بغلش را قلقلک میدهد و ریکو «زد زیر خنده». ولی خندهاش نیمهکاره میماند. دستش را جلوی دهانش میگذارد، از پنجره آقای همسایه را میبیند که «داشت چمنها رو با خطکش کوتاه میکرد» و لپهایش گل میاندازد. بعد ماشین دوم را میسازد. فنرش «فقط یه ذره» بالا میرود و بازویش هیچ تکانی نمیخورد، ولی «صاف بود. مرتب بود. درست مثل همهی ماشینهای شهر.» در ده تا دوازده سالگی، کودک بیشتر خودش را با بقیه مقایسه میکند و نظر دیگران برایش مهمتر میشود. برای همین گاهی چیزی را انتخاب میکند که درست به نظر برسد، نه چیزی که کار کند. ریکو هم همین کار را کرد. انتخابش از بیدقتی نبود؛ از نگرانی بود.
اشتباهی که به درد میخورد
چرخ اول گرد درنیامد، فنر زیادی شل بود و سیم «پیچوتاب خورد و سرش عین قلاب شد». ریکو هیچکدام را دور نمیریزد. اسمشان را «کجها» میگذارد و در جیبش نگهشان میدارد. وسط مسابقه همینها راه را باز میکنند: چرخ بیضی روی سنگفرش لیلی میکند، فنر شل از روی جوی میپرد و بازوی پیچپیچی لبهی پله را میگیرد. کودک در این سالها بهتر میتواند یک وسیله را از کاربرد همیشگیاش جدا کند و ببیند جای دیگری به چه کاری میآید. ریکو پیش از ساختن هم با خطکش نقشه کشیده بود و هر تکه را برای یک مانع در نظر گرفته بود. پس کجها اتفاقی برنده نشدند. قصه نشان میدهد خلاقیت همیشه از یک فکر تازه شروع نمیشود. گاهی از دوباره نگاه کردن به تلاشی شروع میشود که خراب به نظر میرسید.
بیرون آوردن کجها جلوی جمع
سختترین لحظهی قصه وسط میدان است. ماشینها لای سنگفرش گیر کردهاند، از جیب ریکو صدای «تلق» میآید و «صدتا چشم» برمیگردد. «کافی بود یهکم فشار بده تا دیگه هیچ صدایی درنیاد.» ولی این بار ریکو جیبش را فشار نمیدهد و کجها را بیرون میآورد. برای کودک ده تا دوازده ساله، بودن در جمع اهمیت زیادی دارد و متفاوت بودن جلوی همه میتواند پرهزینه به نظر برسد. قصه دو چیز کوچک کنار این لحظه گذاشته است. اولی خندهی کوچک نوناست که کمکم همهی میدان را پر میکند. دومی خانم گونیاست، داوری که یک لنگه کفشش قرمز است و یک لنگه آبی. او حکم نمیدهد و فقط آرام میپرسد: «صافش کنیم؟» جواب ریکو این بار روشن است: «نه! بذار کج بمونه!» شجاعت در این قصه فریاد زدن نیست. بیرون آوردن چیزی است که تا چند لحظه پیش پنهانش کرده بود.
اگر فرزندتان از اشتباه کردن جلوی بقیه نگران است
ریکو در پایان ماشینش را صاف نمیکند و خندهاش را هم دیگر پشت دستش پنهان نمیکند. قصههای دیگری که شخصیتهایشان وقتی راه همیشگی بسته میشود راه تازه پیدا میکنند، در قصههای خلاقیت برای کودک جمع شدهاند. ریکو را پیشتر در شهر قاهقاه و قانون شمارهی ۴۷ هم دیدهاید، کنار ماتیلدا که دربارهی یک قانون عجیب سؤال کرد. قصههای بلندتر همین گروه سنی هم در قصه برای ۱۰ تا ۱۲ سال هستند.















































