قصههای آرین

آرین پسرکی است که دنیا را نرم و کمی تار میدید و هیچوقت فکر نمیکرد چیزی سرِ جایش نیست. ستارهها برایش لکههای طلایی بودند، برگها تکههای سبزِ گرد، و صورتِ مادر از آنسوی حیاط یک لکهی آشنا و مهربان. یک شب بارانی، از پشتِ قطرهای که روی شیشه مانده بود به آسمان نگاه کرد و ستارهها ناگهان نقطه شدند؛ صدها نقطهی ریزِ روشن که تا آن شب ندیده بود. از همانجا شروع کرد به گشتن دنبالِ شیشهای دیگر، تا رسید به عینکِ مادرش. آرین کنجکاو و اهلِ امتحان کردن است و پیش از آنکه چیزی را قبول کند، خودش یک بار دیگر نگاه میکند. او شخصیتِ کودکانی است که تفاوتِ خودشان را نمیدانند، و وقتی میفهمند، میترسند که دیگر همان آدمِ قبلی نباشند.

