رد کردن پیوندها
قصه دکمه آبی

دکمه آبی

خلاصه

این قصه درباره‌ی قورباغه‌ی کوچولویی است که عاشقِ نظم و تکرار است. داستانی آرام و دلگرم‌کننده درباره‌ی تغییر، کنجکاوی و زیباییِ نگاهِ تازه.

شخصیت‌ها

شخصیت قورباغه در قصه
قورباغه (Froggy)

مشخصات

100%
میل‌میل
10 دقیقه

نکات والدین

پیوند و اعتماد به بزرگ‌تر

در سراسرِ داستان، نینا دقیقاً همان کاری را می‌کند که بابا انجام می‌دهد: بابا پاورچین‌پاورچین قدم برمی‌دارد، نینا هم همین‌طور. بابا می‌ایستد، نینا هم می‌ایستد. بابا انگشتش را روی لبش می‌گذارد، نینا هم همان کار را تکرار می‌کند. این تقلیدِ لحظه‌به‌لحظه، دقیقاً همان چیزی است که کودکِ ۲ تا ۳ ساله هر روز انجام می‌دهد. کودک در این سن هنوز جهان را از دریچه‌ی رابطه‌اش با یک بزرگ‌ترِ قابلِ اعتماد می‌شناسد. او با تماشای بابا، نه با شنیدنِ یک دستورِ کلامی، یاد می‌گیرد این لحظه‌ی خاص چه حسی دارد و چطور باید در آن رفتار کرد. وقتی نینا با وجودِ هیجانِ دیدنِ قورباغه خودش را کنترل می‌کند و ساکت می‌ماند، این خویشتنداری از مشاهده‌ی بابا می‌آید، نه از یک قانونِ ازپیش‌آموخته.

زبان و آواسازیِ اولیه

صدای «قور... قور...» که نینا از بابا تکرار می‌کند، پیش از آنکه هیچ قورباغه‌ای دیده شود، نمونه‌ای دقیق از یادگیریِ زبان از طریقِ صداست، نه از طریقِ تعریف. کودک در این سن صداها را از دهانِ بزرگ‌تر می‌گیرد و در دهانِ خودش تمرین می‌کند، حتی پیش از آنکه بداند این صدا به چه چیزی اشاره دارد. همین تمرینِ پیش‌گفتاری، پایه‌ی گفتارِ بعدیِ کودک است. جالب اینکه وقتی قورباغه‌ی واقعی سرانجام صدا می‌کند — «قووووررر!» — این صدا کمی متفاوت از چیزی است که نینا تمرین کرده بود. همین تفاوتِ کوچک به کودک کمک می‌کند بفهمد صداهای واقعیِ دنیا با تقلیدهای اولیه‌اش یکی نیستند، اما به هم بسیار نزدیک‌اند.

کاوشِ حسی

جزئیاتی مثل مِهِ نازکِ روی آب، قلقلکِ علف‌های نرم زیرِ پا، و قطره‌ی آبی که روی نوکِ بینیِ نینا می‌نشیند، دقیقاً همان نوع اطلاعاتی است که کودکِ این سن دنیا را از طریقِ آن می‌فهمد. کودکِ ۲ تا ۳ ساله هنوز عمدتاً از طریقِ حواسِ پنج‌گانه با دنیا رابطه برقرار می‌کند، نه از طریقِ تحلیلِ کلامی. برای نینا، «رفتن به دیدنِ قورباغه» بیشتر از آنکه یک رویدادِ ساده باشد، مجموعه‌ای از حس‌های فیزیکی است. بویِ خنکِ آب و علف، سردیِ قطره‌ی آب روی بینی، و گرمیِ آغوشِ بابا در پایان — هرکدام به‌تنهایی به‌اندازه‌ی خودِ قورباغه برای نینا به‌یادماندنی‌اند. داستان با کنار هم چیدنِ این حس‌ها، همان زبانی را صحبت می‌کند که ذهنِ کودک در این سن با آن فکر می‌کند.

دیدگاه‌ها

 

قصه‌های مشابه

10-12 سال
قصه شهر قاه‌ قاه و قانون شماره‌ی چهل‌وهفت
اعتماد به نفس
شهر قاه‌قاه و قانون شماره‌ 47
15
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
2-3 سال
قصه نینا و قورباغه
خواب
نینا و قورباغه
5
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
2-3 سال
قصه جای گرم
خواب
جای گرم کوچولو
10
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
7-9 سال
002-cover
آموزشی
کتابخانه دنیا
10
دقیقه مطالعه
%100
رضایت
4-6 سال
قصه زوئی و بارون
آموزشی
زوئی و بارون
10
دقیقه مطالعه
%67
رضایت

برچسب‌ها

سطح 1

جوانه

چطور قلمروام را گسترش دهم؟

  • بذرهای دانایی‌ات را بیشتر کن تا سرزمین جادویی‌ات بزرگ‌تر و زیباتر شود.
  • با خواندن هر قصه، بذرهای تازه‌ای جایزه می‌گیری.
  • تازه! می‌توانی قصه‌های مورد علاقه‌ات را چند بار بخوانی و بذرهای بیشتری جمع کنی.

برای استفاده، با شماره موبایل خود وارد شوید.

0
12000
004-01
یه قورباغه‌ی کوچولو بود که یه خونه‌ی نُقلی، بغلِ رودخونه داشت. خونه‌ش خیلی کوچیک بود؛ کلاً یه پنجره داشت و یه طاقچه... درست رو‌به‌روی نور.
12000
26300
004-02
هر روز صبح، همین که اولین شعاعِ نور به خونه می‌تابید، قورباغه از تختش می‌پرید پایین. پاهای کوچولوش رو می‌گذاشت روی کفِ سردِ اتاق... تپ... تپ... تپ... تا می‌رسید به طاقچه.
26300
42600
004-03
روی اون طاقچه، هفت‌تا گنجِ ارزشمند بود: یه سنگِ صاف... یه صدف... یه پَر... یه قوطیِ کوچولو... یه دونه‌ی کاج... یه دکمه‌ی آبی... و یه تکه چوبِ سفید.
42500
70000
004-04
قورباغه اون‌ها رو یکی‌یکی برمی‌داشت و دوباره سرِ جاشون می‌گذاشت. سنگ اینجا... صدف اونجا... پر اینجا... قوطی اونجا... دونه اینجا... دکمه اینجا... چوب هم اینجا. هفت‌تا چیز، دقیقاً سرِ جای خودشون. وقتی همه‌چیز مرتب بود، یعنی روز می‌تونست شروع بشه!
70000
86100
004-05
اما یه روز صبح... قورباغه پنجره رو باز گذاشت و رفت بیرون. باد اومد. اول آروم... فووووو... فووووو... بعد تندتر و تندتر... فوووووووووووو!
86000
113300
004-06
وقتی قورباغه برگشت، خونه ساکتِ ساکت بود. اما طاقچه... سنگ، پرت شده بود کنارِ دیوار. صدف، افتاده بود روی زمین. پر، رفته بود زیرِ صندلی. قوطی، قایم شده بود پشتِ گلدون. دونه‌ی کاج، رفته بود توی کفشِ قورباغه! و دکمه‌ی آبی... دکمه‌ی آبی کجا بود؟
113000
129000
004-07
قورباغه همون‌جا خشکش زد. دستش رو آروم گذاشت روی طاقچه. یه نفسِ عمیق... دو تا نفس... بعد زانو زد و شروع کرد به گشتن و برداشتنِ هرکدوم.
129000
160000
004-08-1
سنگ رو برداشت... سرد و صاف... گذاشت سرِ جاش. صدف رو از روی زمین بلند کرد... یکم خاکی شده بود، با فوت پاکش کرد و گذاشتش سرِ جاش. پر رو آروم از زیرِ صندلی کشید بیرون، مواظب بود که یه وقت خَم نشه. قوطی رو از پشتِ گلدون پیدا کرد. دونه‌ی کاج رو از توی کفشش درآورد. چوبِ سفید رو هم از پشتِ کتاب‌ها کشید بیرون.
160000
167000
004-08
شش‌تا چیز، دقیقاً سرِ جای خودشون. فقط یکی مونده بود... دکمه‌ی آبی!
167000
179000
004-09
قورباغه همه‌جا رو گشت. زیرِ تخت، پشتِ پرده... تا بالاخره پیداش کرد؛ توی درزِ کفِ اتاق، کنارِ یه تارِ عنکبوت.
179000
194000
004-11
دکمه رو برداشت و گذاشت سرِ جای همیشگی‌ش. نگاه کرد. دکمه سرِ جایش بود... اما... انگار یه چیزی درست نبود. انگار اون حسِ همیشگی رو نداشت.
194000
211200
004-10
قورباغه دکمه رو دوباره برداشت و رفت که چای درست کنه. قُل.قُل.قُل... آب، جوش اومد. قورباغه چایی‌ش رو با یه فوتِ محکم خنک کرد... فوووت... چایی‌ش رو خورد و برگشت.
211000
241000
004-11-2
شش‌تا چیز سرِ جاشون بودن. یه جای خالی هم روی طاقچه بود... و دکمه‌ی آبی، هنوز توی دستِ قورباغه. قورباغه به طاقچه نگاه کرد... به دکمه نگاه کرد... دوباره به طاقچه نگاه کرد. دستش رو دراز کرد... اما این‌بار، دکمه رو کمی اون‌طرف‌تر گذاشت... تَق! قورباغه رو‌به‌روی طاقچه ایستاد. هیچ اتفاقی نیفتاد.
240500
272500
004-13
نورِ صبح از پنجره اومد و روی طاقچه پهن شد. روی سنگِ صاف... روی صدف... روی پر... روی قوطی... روی دونه‌ی کاج... روی چوبِ سفید... و روی دکمه‌ی آبی؛ که حالا جاش کمی فرق کرده بود. نور جوری روی دکمه می‌تابید که انگار تا حالا اون‌جوری ندیده بودتش. یه نوری که دیروز اونجا نبود.
272000
276400
004-14
قورباغه سرش رو کج کردو... خیره موند.
276300
276300
004-12
پایان داستان قورباغه و دکمه آبی!

نسخه صوتی

https://www.milmil.ir/pa/6505xeef9b01a2dc5adf3/004.mp3

صدای پس زمینه

انیمیشن

متن بزرگ

سپیا

سیاه و سفید

لغتنامه

حالت آرامش